شناسه: 67423

عشق به جهاد

به روایت از رجب علی عابدی : در پادگان شهید برونسی بودیم . چند بار من به رضا گفتم : رضا بیا برو در تیپ 92 زرهی و کار فنی یاد بگیر و انجام بده . یک بار برگشت و به من گفت : من شما را نصیحت می کنم یا شما من را ؟ گفتم برای چی؟ گفت: من چند سال دارم ، گفتم : خوب منظورت را بگو. گفت : من در این چند سال چه کار مثبتی برا ی شما انجام داده ام و ادامه داد بعد از اینکه از جبهه برگردم باید دو سال بروم به سربازی و بعد از سربازی می آیم و از شما زن ، خانه و زندگی و کاری می خواهم و ادامه داد من بهترم یا قرآن من به گریه افتادم و ادامه داد فکر مرا نکن من راهی را که انتخاب کرده ام ادامه خواهم داد و من در حال گریه به او گفتم : تو باید مرا در پیری دستگیری کنی. و کسی مثل تو نیست و امید من تو هستی . بعد از شهادت رضا یک روز به اهواز و به پادگان شهید برونسی رفتم و در داخل پادگان هر جا که با رضا بودم را گشتم و از صبح تا شب گریه کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه