شناسه: 67478

عشق به جهاد

راوی محمد اکبری: بیش از چند روز از ازدواجش نگذشته بود که خود را زا مردمی که بیه قول قرآن کریم ، حب شهوات زنان و فرزندان ، قناطیر و ... زینت بخش دنیایشان بود کنار کشید . علائق و آرزوهای جوانی نتوانست او را در دام پشت جبهه گرفتار کند و راهی جبهه ها شد . سر انجام مائده کربلای 5 او را نمک گیر کرد و او انگار سوژه خداوند در خلق یک رمان غم انگیز بر روی برگهای خونرنگ شلمچه بود . با خبر شدم که او را چند روزی از بیمارستان به خانه آورده اند و او دوست نداشت برای همیشه از بازار جبهه جدا شود ، دهها ترکش ریز درشت را در قسمت های مختلف بدن برای تنبه غافلان چون من به سوغات آوردده بود . در یکی از شب های بهاری سال 66 دسته گلی خریدم و به قصد زیارت جانبازی 95./. به طرف خانه خواهرش که در آنجا بستری بود به راه افتادم . آنکه به ملاقاتش رفته بودم ، نوجوانی هیجده ساله مانده ای از پوست و استخوان همراه با آهن پاره هایی بیگانه در بدنش بود . این آخرین نشست روحانی برای من تماشای نمایش دلنگر بود انگار تمام اعضای بدنش به من پیام می دادند . چشمهایش پیام صبر صداقت ، لبخند های درد ناکش پیام تسلیم و رضایت ، پاهای بی رمقش پیام قیام و مقاومت ، وزنش ... هنوز هم نفهمیدم چه گفت ، مثل اینکه وظیفه ای جزء جبهه و فکر کردن به جبهه نداشت و یک جوان هیجده ساله که همراه باردارش را که مثل پروانه دور او می چرخید ، نمی دید . یکپارچه حواسش به خاکریزها و سنگرهای جبهه بود که براستی برای او این اسباب ، نردبان عرج وصال بود . مننتظر بودم چیزی بگوید : فلانی برای سلامتی ام دعا کن ! من دینم را ادا کرده ام حالا نوبت شماست و ... اما با کمال نا باوری با انگشتش گلوی سوراخ شده اش را گرفت و به زحمت چیزی گفت : که من از خودم خجالت کشیدم . نمی دانم با چه انگیزه ای نامشکوک برای مثال من که فرمود : فلانی آماده باش با هم به جبهه برویم . اشک در چشمانم حلقه زد . به او که می دانستم چند صباحی دیگر در زندان دنیا گرفتار نیست گفتم : شما وظیفه ات را انجام داده ای و حالا نوبت ماست و او سفارش کرده بود که بعد از وی نام فرزندش را ابوالفضل بگذاریم و این چنین شد . سر انجام این کبوتر خونین بال در حالی که بالهایش شکسته و سینه اش شکافته شده بود قصد بالا ترین قسمت آسمان را کرده و بر شاخه طوبی نشست .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه