شناسه: 67523

شجاعت و شهامت

راوی رجبعلی کریمیان: در 21 بهمن 64 شب هنگام عملیات شروع شد . گردان ما از جزیره امرصاص در منطقه فاو شروع به عملیات نمود که دشمن را سر گرم کند تا رزمندگان بتوانند از یک منطقه دیگر به دشمن حمله کنند در میان گردان یاران زیادی بودند یکی چون قاسم ، یکی چون علی اکبر . با شروع عملیات بچه ها روی پیشانی خود نوشته یا حسین را بسته بودند . در میان آنان حسین نیز 16 ساله بود . که او خیلی کوچک بود . ولی استوار محکم ، چون بنده می دانستم که یکی از برادرانش 3 ماه قبل شهید شده بود از حسین خواستم که در عملیات شرکت نکند ، چون من او را با خودم از مشهد آورده بودم و از پدر و مادرش خجالت می کشیدم . که اگر حسین نوجوان ، خدای نکرده شهید شود چه کنم . ول یاو تصمیم خودش را گرفته بود . او به حقیقت ولی برده بود . آن شب حسین چهره دیگری داشت . گویا با کسی دیگر ارتباط دارد گویا همه چیز را می داند ، او می داند که چه خواهد شد . من با وجود اینکه عملیات گردان را رهبری میکردم با یک چشم مواظب حسین بودم چون خانواده حسین را می شناختم . می ترسیدم که او طوری بشود . در این هنگام که عملیات شروهع شده بود بچه ها به سوی جزیره ها پیشروی می کردند ، از هر سو گلوله می آمد درگیری خیلی سخت شده بود . از یک جناح بچه ها نتوانستند خوب جلو بروند . من فوری رفتم که آن منطقه را برسی کنم . آنجا که رسیدم دیدم بچه ها زمین گیر شده اند . پرسیدم چه شده ؟ چرا جلو نمی روید بچه ها سنگری را به من نشان دادند که از آنجا به طرف بچه ها تیر اندازی می شد . آن سنگر تیر بار دشمن بود . دشمن از این سنگر سخت بچه ها را زیر آتش گرفته بودند . آنقدر آتش زیاد بود که بچه ها نمی توانستند سر از خاک ریز بالا بیاورند و هیچ کس جرأت نداشت این سنگر را از بین ببرد با خود گفتم : خدایا اگر این سنگر دشمن از بین نرود ما نمی توانیم پیشروی کنیم و بقیه که از اطراف جلو رفته بودند در محاصره می افتند و از بین می روند . کسی هم داو طلب نبود که این آتش را خاموش کند . در این هنگام رفتم به طرف سنگر فرمانده بیپ که جریان را با او در میان بگذارم . در این شلوغی حسین را نیز گم کرده بودم نمی دانستم او کجا رفته . با خدا راز و نیاز می کردم خدایا بچه ها چگونه سنگر دشمن را منهدم کنند . در این هنگام صدای بیسیم بلند شد . خبر خوبی به من داد بیسیم چه گفت : یکی از بچه ها سنگر دشمن را منهدم کرده است ، خیلی خوشحال شدم . بچه ها رفتند و منطقه مورد نظر را تصرف کردند . نزدیکی های صبح یک مرتبه یادم از حسین آمد . از اطرافیان پرسیدم ، گفتند به سمت سنگر تیر بار دشمن رفته است و از دیشب او را ندیده ایم . فوراً به آن سنگر منهدم شده که دیشب جلوی بچه ها را گرفته بود رفتم ، دیدم در این سنگر 17 نفر از نظامیان ارتش عراق به درک واصل شدند . یک کم جلو تر رفتم ناگهان چشمم به حسین افتاد او روی زمین آرامیده بود او را صدا کردم ولی جوابی نداد . جلو تر رفتم که بلندش کنم او از این دنیا رفته بود ، دیدار برادرش محمد علی که سه ماه قبل شهید شده بود شناخته بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه