شناسه: 67674

عشق به جهاد

راوی عصمت اصغری: به یاد دارم روزی که احمد می خواست از طریق بسیج به شلمچه اعزام شود ، سعی کردم که مانع رفتن او شوم اما احمد به شدت اصرار می کرد که من موافقت کنم . روز اعزام نذری برای شاهزاده حسین اصغر داشتیم و هر چه به او گفتم بیا برویم به شاهزاده اما قبول نمی کرد . احمد بیرون خانه خوابیده بود و چمدانش را داخل گذاشته بود . من تمام در و پنجره ها را قفل کردم تا او نتواند لباسهایش را بردارد و صبح روز راهی شدیم اما هنوز از درخانه دور نشده بودیم که او بیدار شد و جلوی مرا گرفت و نگذاشت من روم و اینقدر اصرار کرد که مجبور شدم در را باز کنم لباسهایش را برداشت و با همگی خداحافظی کرد و عازم جبهه شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه