شناسه: 68702

خاطرات نحوه ی مجروحیت

روزی سنگر بر روی حسن خراب می شود و به سختی مجروح می گردد. بطوری که احتمال شهادت او را داه بودند و او را جزء شهدا به پشت خط می برند تا در سردخانه بگذارند که در این بین متوجه می شوند حسن نفس مس کشد. او را به بیمارستانی در اهواز منتقل می کنند. حسن مدت 10 شبانه روز بیهوش بوده است. سپس از آنجا به بیمارستانی در تهران منتقل می شود. او مت 15 روز قادر به تکلم نبوده و بعد از این مدت آدرس منزل را می دهد و تلفن خله اش را نیز می گوید. یک روز صبح یکی از پرستاران با خانة خاله حسن تماس می گیرد و می گوید که حسن مجروح شده و در فلان بیمارستان بستری است. خالة حسن جریان را به پدر او اطلاع می دهد ولی ایشان از من پنهان می کند. روز بعد پدر حسن گفت: من به همراه آقای تجویدی ـ پسرخاله حسن ـ می خواهم برای انجام کاری به تهران بروم. گفتم: شما هیچ وقت بدون من مسافرت نمی رفتید. حالا چطور شده؟ شما داریدچیزی را از من پنهان می کنید. بعد از کلی اصرار و قسم دادن جریان را برایم تعریف کرد گفتم: من هم می خواهم همراه شما بیایم. ابتدا مخالفت کرد اما بعد راضی شد. بعد از ظهر همان روز حرکت کردیم و صبح روز بعد به بیمارستان رفتیم. زمانی که وارد اتاق شدیم دیدم بدن او را با ملافه کاملاضاً پوشانده اند و فقط صورت ورم کرده اش پیدا بود به طوری که شناخته نمی شد. جلوتر رفتم و صورتش را بوسیدم و شروع به گریه کردم. حسن گفت: چه شده، چرا گریه می کنید؟ اینجا جای گریه کردن نیست. ببینید، همه کسانی که اینجا خوابیدند مثل من هستند. در اصل باید به حال اینها گریه کنید که غریب هستند نه من. بعد با پدرش احوالپرسی کرد. در همین حین دکتر وارد اتاق شد تا مریض ها را معاینه کند. هنگام معاینه حسن، دکتر به ما گفت:" شما چه نسبتی با بیمار دارید؟" گفتم:" ما، پدر و مادر بیمار هستیم." در حین اینکه با دکتر صحبت می کردیم متوجه شدم که حسن به او اشاره می کند که جهت معاینه، جلوی ما ملافه را کنار نزند چرا که نمی خواست ببینیم چه بلایی به سرش آمده است. دکتر گفت:" پهلوان! چرا رویت را باز نکنم؟ می خواهم پانسمانت کنم" حسن گفت:" به خاطر اینکه جلوی پدر و مادرم خجالت می کشم." پدرش گفت:" نه، باباجان خجالت نکش" به هر حال من را از اتاق بیرون کردند ولی پدرش در اتاق ماند. پس از اینکه دکتر پانسمان می کند، پدر حسن به دکتر پیشنهاد می کند که او را به بیمارستان مشهد منتقل کنند. دکتر می گوید:" با این وضعیت امکان ندارد." پدرش می گوید: " مگر چه وضعی دارد؟" دکتر می گوید:"وضعیت خوبی ندارد."من بعد از معاینه و پانسمان وارد اتاق شدم. مجدد‌‌اً به صورت او نگاه کردم و علت ورم کردن صورتش جویا شدم. حسن گفت: چیز مهمی نیست، فکر می کنم به خاطر قرصی است که امروز صبح به من داده اند. بعد از چند لحظه گفت: مادر، من را هم، همراه خود به مشهد ببرید. دیگر نمی خواهم اینجا بمانم. با لاخره با مسؤولیت خودمان، حسن را به مشهد منتقل کردیم. ا بتدا قصد داشتیم او را مستقیماًبه بیمارستان ببریم، اما حسن گفت: مرا به خانه ببرید. بالاخره با اصرار زیادی که کرد او را به خانه آوردیم و روی تخت خواباندیم. بلافاصله گفت:"تخت را بردارید." گفتم:" برای چه مادر جان! شما با این وضعیت می بایست در بیمارستان می بودی، حالا روی تخت هم نمی خواهی بخوابی؟"گفت:" نه، در حالی که همسنگرانم در جبهه روی زمین و سنگها می خوابند من حاضر نیستم روی تخت بخوابم. اگر بدانید داخل جبهه ها چه و ضعیتی است، شما اصلاً تشک هم نمی انداختید. به ناچار تخت را جمع کردیم و او را روی زمین خواباندیم . هر روز از طرف سپاه برای عوض کردن پانسمان حسن، به خانه ما می آمدند. یک روز وقتی پانسمان حسن را عوض می کردند دائی او نیز در اتاق حضور داشت. ناگهان با صورتی سفید مثل گچ بیرون آمد. گفتم: داداش چه شده؟ گفت: حالم خیلی بد است. بعد از چند لحظه گفت: خواهر، شما چرا حسن را به بیمارستان نبردید؟ گفتم: ما که نتوانستیم جلوی او را بگیریم. او می گوید: اگر به بیمارستان بروم جای یک نفر دیگر را می گیرم. زیرا مجروهین زیاد هستند. پدر من وضع مالیش خوب است و می تواند از من در خانه نگهداری کند. افرادی هستند که اینجا غریب و کسی را ندارند که از آنها مراقبت کن. آیا با این وضعیت درست است که من به بیمارستان بروم؟ به هر حال 5،4 ماه در خانه از او مراقبت کردیم و در این مدت او نمی توانست از جایش تکان بخورد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه