خبر شهادت
-قرار بود که رشید این سه ماه آخر خدمتش را در بجنورد بگذراند اما از آمدنش خبری نشد و درست در همان ایام بود که حال مادر به حدی بد شد که مجبور شدیم اورا در بیمارستان امام رضا (ع) بجنورد بستری کنیم . هفده روز از بستری شدن مادر در بیمارستان بجنورد میگذشت وامیدی به زنده بودنش نبود ؛من وبرادر کوچکترم در آن مدت به خانه خواهر در روستای پرس سو رفته بودیم .یکروز متوجه یکی از اهالی روستای خودمان شدیم که به آنجا آمدوبا خانواده عمویم مشغول صحبت شد طوری که ما متوجه صحبتهایشان نشویم . من فورا فهمیدم که باید اتفاقی افتاده باشد و با توجه به بیماری مادر فکر کردم که حتما برای مادر اتفاقی افتاده حتی فکر کردم که شاید مادر فوت کرده است . همگی سوار بر یک تراکتور به طرف روستای خودمان در حرکت بودیم که دیدم همه گریه میکنند وبه ما هم چیزی نمی گویند . وقتی به خانه رسیدیم دیدم مقابل درب خانه پر از جمعیت است ، خیلی ترسیدم ، شروع به گریه کردم . فکر میکردم که مادرم فوت کرده است .ولی غافل از اینکه مادر داخل خانه بستری بود و این برادرم رشید بود که شهید شده بود و من با شنیدن خبرشهادت او چنان مات و مبحوت شدم که نمی توانستم گریه کنم دریغ از یک قطره اشک گویا آب چشمانم خشک شده بود و فردای همانروز طی مراسمی با شکوه برادرم را به خاک سپردیم . شهادت برادرم چنان مادرم را متأثر کرد که روز به روز حالش بدتر شد وهنوز که هنوز است مادرم همیشه بیمار شده است . " اللهم اشفع کل مرضانا "
ثبت دیدگاه