نوجواني و جواني
راوی حیرانسا سلیمانی: تمایلی به بازی کردن با بچه ها را نداشت. یکروز گفتم: حیدرعلی برو با دوستانت بازی کن. گفت: نه مادر، آنها حرفهای بدی می زنند و من دوست ندارم با آنها بازی کنم. همیشه می گفت: اگر با کسی دعوا کردم و سر همدیگر را شکستیم ، شما حق نداری با مادر او حرف بزنی ، چونکه آنها آبرو ندارند و آبروی تو را هم می برند.
ثبت دیدگاه