شناسه: 69771

عشق به جهاد

راوی آیتا.. خدادوست: عملیات نصر 8 در پیش بود. به اتفاق آقای سلیمانی به نیشابور آمدیم. مرخصی که تمام شد به منطقه برگشتیم. حاج محمد رضا سلیمانی که فرمانده گردان بود، گفت:((حیدر علی بر گردد، لازم نیست به منطقه بیاید، به خاطر اینکه برادر آقای سلیمانی شهید شده بود حاجی این حرف را زد. به ایلام رفتیم و و نیروها را برای عملیات سازماندهی کردیم. شب بود که عملیات در منطقه ماووت آغاز شد. با یاری خدا توانستیم دشمن را غافلگیر کنیم و ضربات سنگینی به نیروهای بعثی وارد نمائیم. صبح که شد مشغول آماده کردن نیروها بودیم که اگر احیانا دشمن قصد پاتک داشت، آمادگی لازم برای دفاع را داشته باشیم. حیدر علی سلیمانی را دیدم که به طرف من می آمد. وقتی رسید،گفتم:((آقای سلیمانی باز که شما آمدید، مگر قرار نبود که به شهر برگردید.))گفت:((بله قرار بود، ولی من طاقت ماندن نداشتم و آمدم.)) ایشان گفت:((برادر خدادوست شما که هنوز شهید نشده ای)) گفتم:((الحمدا... همه صحیح و سالم هستند، حتی از دشمن اسیر هم گرفته ایم)) حدسمان درست بود، دشمن پاتک زد، ما هم تا ساعت 3،4 بعد از ظهر مقاومت کردیم. هر چه دشمن نیرو به جلو می فرستاد همه را به درک واصل می کردیم. هر کاری می کردند نمی توانستند((قله گردرش)) را بگیرند. چند لحظه ای بود که آتش دشمن خاموش شد. ناگهان در آسمان سه فروند هلی کوپتر ظاهر شد. آقای ولی ا... عرب خانی که فرمانده گروهان بود را صدا زدم. کنار یکدیگر ایستاده بودیم. آقای سلیمانی را دیدیم که 11 نفر همراهش بودند و موشک آرپی جی می آوردند و ایشان پشت سر هم گلوله ها را شلیک می کرد. به آقای سلیمانی گفتم:((هلی کوپترها نزدیکتر شدند، برو داخل سنگر)) ایشان گفت:((برو بابا، چی میگویی، اگر شما می ترسید، من نمی ترسم.)) همینطور که می گفت:((من نمی ترسم))به طرف هلی کوپتر برگشت. و برای یک لحظه، دود غلیظی آسمان منطقه را فرا گرفت. رادکد هلی کوپتر درست در جایی که آقای سلیمانی و نیروهایش بودند اصابت کرده بود. به آقای عرب خانی گفتم:((دیدی ولی ا... حرف مرا گوش نکردند و به شوخی گرفتند و نتیجه اش را هم دیدند.)) بعد از اینکه دود حاصل از انفجار راکد، از بین رفت، به طرف آقای سلیمانی رفتیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده است. وقتی رسیدیم دیدیم که نیروهای ایشان همه شهید شدند و تنها پیکری که سالم بود پیکر شهید حیدر علی سلیمانی بود. صحنه دلخراشی بود، بعضی پیکرها یا دست نداشتند یا بدون پا و بدون سر بودند. به آقای عرب خانی گفتم:((شهید سلیمانی امروز آمد و کارت پلاک نگرفته بود. کاغذی را از جیبم درآوردم و روی آن نوشتم ((حیدر علی سلیمانی، معاون گردان)) و داخل جیبش گذاشتم و به سمت جلو برای مقابله با پاتک دشمن حرکت کردم. تیپ ویژه شهدا آمد و خط را از ما تحویل گرفت و من با ولی ا... پیاده خط را ترک کردیم و به سمت موقعیت شهید علیپور آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه