شناسه: 69783

عشق به ائمه اطهار

راوی رحمت ا... رئوفی: هر روز صبح ساعت 8 به مدرسه می رفتیم. اهالی روستا هم اگر می خواستند به شهر بروند ساعت 7:30 الی 8 آماده رفتن می شدند. یکروز که به سوی مدرسه می آمدم، در مکانی که همه از آنجا برای رفتن به شهر جمع می شدند، آقای سلیمانی را دیدم که ساکی به دست دارد و قصد رفتن به منطقه را دارد. مادرش گریه می کرد. هنگام خداحافظی به مادرش گفت:« چرا گریه می کنی» مادرش جوابی نداد. ایشان گفت:« مادر شما، دلتان را پیش زینب(س) ببرید. با اینکه همه عزیزان خود را از دست داد، ولی به خاطر اینکه دشمنان اسلام نخندند، اشک نریخت.» ولی من که به جبهه می روم. 3 تا برادر دیگر دارم که در کنار شما هستند، چرا شما گریه می کنید. خودت را به آن کارهایی که حضرت زینب(س) انجام می داد، قانع کن.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه