مهارت نظامي و فردي
راوی ن .م سلیمانی: سال 63 من در لشکر5 نصر مشغول خدمت بودم. برادرم آقای سلیمانی هم در پادگان 21 امام رضا (ع ) خدمت می کرد. پس از مقداری جستجو یکدیگر را پیدا کرده و پیش ایشان رفتم. شبی را همراه ایشان سپری کردم. صبح که شد گفت:((بیا با هم به شهر ایلام برویم)) گفتم:((در شهر ایلام که کاری نداریم. برای چه به آنجا برویم)) برادرم گفت:((بیا برویم و دوری بزنیم)) موتوری را که متعلق به فرمانده گردانش بود، گرفت و با هم به طرف شهر حرکت کردیم. پیچ و خمهای جاده، هنوز خراب و جاده شنی و پر از دست انداز بود. حیدر با سرعت می رفت، گفتم:((نگه دار، نگه دار،)) بعد از آنکه توقف کرد از موتور پیاده شدم و گفتم:((حالا خودت به تنهایی برو)) گفت:((مگر چی شده)) گفتم :((ما آمده ایم جبهه، خدمت کنیم. نیامده ایم که موتور سواری کنیم)) گفت:((بنشین و در این جاده ها موتور سواری را اینگونه یاد بگیر تا اگر روزی نیاز شد بتوانی کمکی انجام دهی)) اگر در جبهه موتوری دستش می آمد به جمع موتور سواران می رفت و می گفت:((در این جمع باید تیز رو باشی،باید در هر کار سریع باشی))
ثبت دیدگاه