خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی علی مهاجریان: یک شب در خانه تنها بودم . روبروی عکس محمد مهدی نشستم و با او درد دل کردم و به ایشان گفتم : از اینکه شهید شدی ناراحت نیستم ولی از اینکه تنها هستم ناراحتم . همان شب خواب دیدم که در یک خیابان خیلی شلوغی هستم ودنبال فرد آشنایی می گردم . به آسمان نگاه کردم ناگهان چشمم به محمد مهدی افتاد که لباس سیاه پوشیده بود و بر روی طبقی از نور ایستاده بود و با اشاره به من گفت : آرام باش و خنده ای کرد و رفت .
ثبت دیدگاه