شناسه: 70271

احساس مسؤليت

راوی علی مهاجریان: محمد مهدی ستاری در منطقه که بودیم محمد مهدی فرمانده گردان انصار المومنین بود و من هم در گردان رزمی یدا… بودم .یک شب قرار انجام عملیات بود پشت خاکریز مستقر شدیم .از ساعت شش شب تا ساعت شش صبح پشت خاکریز مستقر بودیم.ولی به علت تسلط عراقی ها بر منطقه نتوانستیم وارد عمل شویم .حتی بعد از اینکه از پشت خاکریز برگشتیم دیدم چند تا شهید داده ایم .شب که شد محمدمهدی به گردان ما آمد و دنبال من می گشت.هوا خیلی تاریک بود دیدم کسی به طرف من می آید .از جثه اش فهمیدم محمد مهدی است.گفتم : دنبال من می گردی ؟ گفت: بله آمده ام ببینم سالم هستی .گفتم : بله ، دیدم دست به اعضای من می کشد.گفتم : چه کار می کنی؟ گفت : می خواهم مطمئن شوم که سالم هستی چون پدرت تو را به من سپرده است وگفته است مواظب احمدآقا باش .من هم قبول کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه