شناسه: 70274

قداست لباس سپاه

راوی علی مهاجریان: محمد مهدی ستاری موقعی که آقای نصری به شهادت رسید .برای دادن ولیمه قرار شد من نان بگیرم چون خودم کار داشتم ، یکی از دانش آموزانم را در صف نانوایی گذاشتم .تاوقتیکه نوبتش شد و نان گرفت دنبالش بروم .موقع برگشتی با محمد مهدی بودم و ایشان لباس نظامی به تن داشت .جلوی نانوایی رفتم وگفتم : این شاگرد ما دو ساعت است که اینجا نوبت گرفته هنوز نوبت او نشده است .گفت : ما که او را ندیدیم (قدش کوتاه بود) گفتم پس حداقل چندتا نان بده گفت : ندارم و این ها را که می بینی همه مال کسی است .داخل مغازه رفتم و پول را گذاشتم و پنج تا نان برداشتم که صاحب نانوایی در را بست ومرا حسابی کتک زدند .وقتی در را باز کردو آمدیم بیرون ، فکر می کردم که محمد مهدی به کمک من خواهد آمد و یک سیلی به صاحب نانوایی زدم دو مرتبه دعوا شروع شد چند تا از افرادی که بیرون بودند آمدند و ما زا ار هم جدا کردند.وقتی که برگشتیم به محمد مهدی حرفهای زشتی زدم. محمد مهدی گفت : تو عقلت نمی کشد اگر من با این لباس به کمک تو می آمدم فکر می کردند که از این لباس سوء استفاده می کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه