شناسه: 70281

اطاعت از فرماندهي

راوی عبد الرحیم دوزانو: طول دوره آشنانیی ما سراسر خاطره است . همسر فرزندانش در منزل پدرش در اخلمد زندگی می کردند . همسرش زایمان کرده بود و تازه از بیمارستان مرخص شده بود . شهید عازم جبهه بود . برای دیدن خانواده اش با هم به اخلمد رفتیم فقط یک لحظه آخرین فرزندش (رحمان) را دید همانروز عروس و مادر شوهر حرفشان شده بود لذا دعوایشان را نزد شهید مطرح کردند . شهید رو به مادرش کرد و گفت : این عروس و دختر برادرت است به همسرش نیز گفت : این مادر شوهر و عمه ات است . باید با هم کنار بیایید و مشکلاتتان را حل کنید . بدین ترتیب دخالتی در دعوای عروس و مادر شوهر نکرد و حل مشکل را به خودشان واگذاشت . آن روز من اصرار کردم که از رفتن به منطقه صرف نظر کند : همسرت بیمار است . کودکت تازه متولد شده بمان . گفت : اگر من از دستور مافوق سر پیچی کنم ، دیگران حق دارند چنین کنند . فقط یک لحظه کودکش را دید و برای همیشه خانواده اش را ترک کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه