محبت و مهرباني
راوی جواد ستاری: آخرین دیدارمان صبح روزی بود که عازم جبهه شده بود.صبح زود بود،همه خواب بودیم . من از صدای پای پدر بیدار شدم،خجالت کشیدم بلند شوم . خودم را به خواب زدم . پدر کنار بسترم آمد و مرا آرام بوسید . به سراغ بچه های دیگر نیز رفت و همه را یک به یک بوسید و به راه افتاد ، وقتی به حیاط رسید ، آهسته کنار پنجره رفتم و از گوشه پرده به پدرم نگریستم . دلم می خواست به بیرون می دویدم و با تمام وجود در آغوشم فرو می رفتم ولی خجالت کشیدم . امروز پس از گذشت نه سال هنوز حسرت در آغوش کشیدن پدرم از دلم خارج نشده است.
ثبت دیدگاه