شناسه: 70381

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی صدیقه تون تاب حقیقی: یک شب خواب دیدم فرزندم حمید رضا سالاریان تصمیم دارد به جبهه برود، در همین حال بود که دیدم روی شانه هایش دو کبوتر زیبا نشسته است، یکی سفید و دیگری خاکستری و پژمرده حال، همینطور دوان دوان آمدم تا آن کبوتر سفید را بگیرم که دیدم پرواز کرد،آن کبوتر دیگر هم در حال دور زدن در خانه بود. اصلاً نمی دانم، یک حس عجیبی داشتم خلاصه یادم آمد وقتی کبوتری به داخل می آید یعنی خبری از یک مرده را می دهد. سریعاً با خودم گفتم: احتمال خیلی زیاد حمیدرضا شهید شده است و آن کبوتر دیگر هم که در حال دور زدن در خانه بود پسر خواهرم است که با حمید رضا به جبهه رفته اند همینطور در خواب گریه و صحبت بودم که یکدفعه دخترم از خواب بیدارم کرد و گفت: این چیزها چیست که می گویی؟ چرا گریه می کنی مادر عزیزم؟ خلاصه با اینکه گفته بودند هر خوابی را نمی شود برای کسی تعریف کرد ولی دیگر به خاطر سماجت و پافشاری که ایشان نسبت به خواب من داشتند من آن را برایش تعریف کردم و گفتم: برادرت حمید رضا به کنار فرشتگان رفته، او شهید شده و دیگر برنمی گردد. دخترم اولش با خنده گفت: مادر جان خواب دیدی خیر باشد و اصلاً باورش نمی شد. فردایش رفتیم و خوابم را به همراه ایشان تعبیر کردیم که دیدند برادرشان شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه