علاقه مندي و تقيد به ورزش
راوی صدیقه تون تاب حقیقی: به یاد دارم یک مرتبه به همراه فرزندم حمید رضا به بابلسر سفر کرده بودیم شب به همراه ایشان به دریا رفتیم من در ساحل و پسرم هم در ریا در حال موج سواری بود آنقدر تند می رفت که در من یک ترس و دلهره ایجاد شده بود که نکند خدای نکرده غرق شود از آخر به او گفتم حمید جان تو را به خدا بیا بیرون از آب من طاقت ندارم. دو مرتبه به او گفتم دفعه سوم فریاد زدم پسر جان اگر تو غرق شوی فقط جسدت به دست من می رسد، او گفت: نترس مادرجان مرگ دست خداست بعدشم من مطمئن هستم که مرگ من در اینجا نیست. او همینطور در حال شنا بود و من هم حواسم به فروشگاههای کنار ساحل وقتی که برگشتم و نگاه کردم به دریا دیدم هیچ اثری از پسرم حمید رضا نیست، قلبم تند تند می تپید همینطور گریه کنان و چشک انتظار به دریا نگاه می کردم ولی خبری از او نشد. در حال نگریستن به دریا بودم که فهمیدم یک نفر کنارم ایستاده وقتی رویم را برگرداندم دیدم حمید رضا است به او گفتم: خیلی شوخی بدی بود. چرا این کار را کردی؟ نگفتی من سکته کنم؟ حمید رضا گفت: به خدا فکر نمیکردم تا این حد ناراحت شوید وگرنه این کار را نمی کردم در ضمن من می دانستم که مرگم در این آبها نیست چون خوابش را دیده ام که در راه خدا جان می دهم. دیگر ایشان بخاطر این که این ناراحتی را از دلم دربیاورد دستش را در گردنم نهاد و شروع به بوسه کردن من شد.
ثبت دیدگاه