خبر شهادت
راوی زهرا سالاریان: به یاد می آورم اولین کسی که از مرگ برادرم حمید رضا خبردار شد همسایه روبرویمان بود چون پسر آنها هم با برادرم همرزم بودند خلاصه یک روز من و مادرم به همراه همسرم در خانه نشسته بودیم که یکدفعه صدای زنگ درب حیاط به گوشمان رسید شوهرم دوان دوان به طرف درب رفت و دید پدر همرزم حمید است -همسایه- دیگر بعد از احوالپرسی به شوهرم آقا غلام گفته بودند برادر خانمتان شهید شده اگر می شود این خبر را طوری به مادرشان بگویی که خدایی ناکرده کارشان نشود دیگر غلام همینطور ماتم زده به همسایمان گفته بود: تورا به خدا راست می گویی؟ گفته بود: بله چند شب پیش بر اثر اصابت ترکش خمپاره به گیجگاهش به درجه رفیع شهادت نائل آمدند دیگر شوهرم با ایشان خداحافظی کردند به طرف ما آمدند. من به او گفتم: چی شده؟ غلام گفت: هیچی فقط خبر آوردند که حمید رضا مجروح شده. مادرم با شنیدن این خبر قطرات اشکی در چشمانش جاری شد و گفت: حالش که خوب است؟ او گفت: نمی دانم فقط گفتند مجروح شده، ایشان همانطور با پنهان کردن خبر شهادت داشت صحنه را آماده می کرد که فردا وقتی شهید را دیدند شکه نشوند روز بعد در حال رفتن به بیمارستان بودیم و شوهرم داشت همینطور درباره شهید و شهادت صحبت می کرد. مادرم یکدفعه گفت: ای بابا آقا غلام شما چقدر درباره مردن صحبت می کنید. موضوع را عوض کن، دیگر وقتی رسیدیم روبروی بیمارستان دیدیم جلوی درب شلوغ است آقا غلام جلوتر از ما رفت و فهمید که جنازه در معراج است آمد به طرفمان و با اینکه مانده بود چطور خبر شهادت را بدهد گفت: حمید رضا شهید شده و الان هم جنازه اش در معراج است تا من و مادرم این خبر را شنیدیم شروع به گریستن کردیم در حالیکه مادرم فریاد می زد چرا بی خبر رفتی چرا تنهایمان گذاشتی، دیگر او همین طور در حال فریاد زدن بود که به همراه آقا غلام رفتیم به طرف معراج و جنازه را تحویل گرفتیم. وقتی مادرم جنازه را دید نمی دانم چطور شد که یکدفعه ساکت شد و شروع کرد به صحبت کردن با جنازه چون برادرم راهم طوری در تابوت گذاشته بودند که انگار خوابیده است. زیرا ترکش که به ایشان اصابت کرده بود به گیجگاهشان خورده بود و فقط پشت سرش پاره شده بود و بقیه بدنشان صحیح و سالم بود.
ثبت دیدگاه