خواب و روياي شهيد
راوی صدیقه تون تاب حقیقی: به یاد می آورم روزی که فرزندم حمید رضا می خواست به جبهه اعزام شود خیلی گریه و خلاصه بی قراری می کرد به او گفتم برای چه اینقدر گریه می کنی؟ دامادمان گفت: تنهایش بگذارید او خواب دیده است. گفتم: چه خوابی دیدی مادر، تو را به خدا برایم تعریف کن. ایشان گفتند: مادر جان هر خوابی را که می بینم نمی شود بیایم برایتان سریعاً تعریف کنم، دیگر اینقدر پافشاری کردم ولی نگفت از آخر دیدم نمی گوید بنابراین گریه کردم که دیدم حمید رضا می گوید: مادر جان تو را به خدا گریه نکنید می گویم. ایشان گفتند: خواب دیدم که رفته ام به جبهه و طنابهایی بین دو کوه است که بچه های رزمنده از روی آن رد می شوند. بالاخره به بالای یکی از این طنابها رفتم که ناگهان طناب پاره شد و من به پایین دو کوه پرتاب شدم - شهید شدم - یعنی آیا مادر خداوند من را لایق می داند که جانم را در راه اسلام بگیرد؟ دقیقاً همانطور هم شد در جبهه بر بالای تانکر بودند که بر اثر اصابت ترکش خمپاره از بالای تانکر به زمین پرتاب شدند و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
ثبت دیدگاه