حج
به روایت از علی زمانی : مادرم نقل می کرد : (( اولین بار که حاج ببر زمانی می خواستند به حج بروند به ایشان گفتم ما تازه وضعمان کمی خوب شده است ، بگذارید چند وقت دیگر بروید ما بچه دار هستیم باید به فکرشان باشیم اما حاج آقا زمانی رو به من کرد و گفت خواب دیدم که در باغی هستم و مشغول به کار بودیم که یکدفعه در زدند . رفتم دم در دیدم دو سید بلند بالا و نورانی هستند ، به آنها خوش آمد گفتم و عرض کردم بفرمائید در راه به من گفتند ببرخان شما مستغنی شدی و باید به مکه بروی اما منگفتم فرزند کوچک دارم زن دارم اما گفتند نخیر تو متغنی شدی و برو مکه و بدان دوباره وقتی برگشتی ما تو را باز متغنی و بی نیاز خواهیم کرد آمدند خانه سفره پهن کردیم اما بلند شدند و تکرار کردند تو مستغنی شدی ، بعد حاج آقا هفتاد تا از هفتاد و پنج گوسفندی را که داشتیم فروختند و به مکه رفتند .
ثبت دیدگاه