شناسه: 71299

لحظه و نحوه شهادت 1

به روایت از احمد رمضانی : شب عملیات فرا رسید . این شب و این عملیات با شبها و عملیاتهای دیگر تفاوت داشت. شب، شب قدر بود و عملیات، سکوی پرشی برای رسیدن به لقاء دوست. ستون نیروها از اوج قله گردش برای صعودی دوباره به زیر می آمد و چون خط سفید و نورانی در دل ظلمت تا بی نهایت امتداد می یافت. ساعت ها حرکت در عمق نیروهای دشمن بی هیچ صدایی انجام گرفت. علی ابتدا و انتهای گردان را بدون کوچکترین احساس خستگی می پیمود و تذکرات لازم را می داد. برای شیرمردی چون او که بارها در دل خاک دشمن راه پیموده بود و تجربیات پرباری از نبردهای سنگین با خود داشت هدایت نیرو در عمق خاک دشمن کار ساده ای بود. ساعت 10 شب بی سیم چی با صدای خفیفی او را صدا زد که از لشکر وضعیت او را می خواهند. علی گفت: وضعیت پنج پنج است یعنی همه چیز آماده است و منتظر صدور فرمانیم. رمز عملیات از پشت بی سیم اعلام شد. دشمن غرق در خواب غفلت همیشگی بود. یک باره همه چیز بهم ریخت انگار یکباره هزاران بسیجی از دل کوه می جوشند و به دنبال غریو ا... اکبر و فریاد یا حسین (ع) و یا علی، نهیب انفجار و صدای رگبار مسلسل ها و ناله و فریاد ها درهم آمیخته شده بود. کسانی که برای اولین بار او را در این عملیات دیده بودند باور نمی کردند که این همان علی باشد کسی که آرام و سربزیر راه می رفت درشتی و خشم در وجودش راه نداشت حال آیه (اشداء علی الکفار و رهمائه بینهم) را در یادها زنده می ساخت. هر چند در اولین ساعات عملیات به خوبی تمام شد و رزمندگان در اوج قلل رفیع و سر بفلک کشیده کردستان در مواضع خود مستقر شدند. طلوع سرخ فام فجر صادق از راه رسید و دیو شب فراری شد و خورشید با چشمانی خون گرفته با کراهت بالا آمد و این آغازی بود بر یک فرجام، پاکسازی منطقه دشمن آغاز شد. علی لحظاتی قبل از شهادت چکمه ها را از پای درآورد و رو به قبله به حال نماز ایستاد. بعضی از دوستان به او گفتند: برادر علی هنوز وقت نماز نشده، او با حالتی معنی دار جواب داد: می دانم و پس در برابر نعمت پیروزی سر به سجده گذاشت. در همین لحظات بی سیم چی صدایش می زند: برادر علی از فرماندهی لشکر می خواهند با شما صحبت کنند و ... ساعت 20/ 10 صبح 25 دی ماه 1366 بود در همین لحظات خمپاره ای از طرف دشمن فرود آمد و برق انفجار با نور امید درهم آمیخت. لحظه ای بعد علی نقش زمین شد و زیر لب زمزمه کرد، دوستان با عجله سعی کردند او را از قله فرود آورند و به اورژانس برسانند ولی علی سالها خون دل خورده بود تا به قله رفیع شهادت صعود کند، دیگر فرود آوردن او از فرازی که با پر و بال ملکوتی بدان جا رسیده بود، ممکن نبود. وقتی او را در حالی که ترکش به سینه اش اصابت کرده بود و دست راستش نیز قطع گردیده بود و موج انفجار شیدیدی هم گرفته بود، با آمبولانس به اورژانس رساندیم و پزشک خود را بالای سر او رساند و به من گفت: متأسفانه هر چند بدنش هنوز گرم است اما تمام کرده، تلاشهای ما به نتیجه ای نرسید و ستونی از فرشتگان الهی که مدتها انتظارش را می کشیدند به استقبالش آمدند و بدینگونه پایان او آغاز می شد برای شروعی تازه.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه