شناسه: 71454

حسن برخورد

به روایت از بتول ابراهیمی : کوچک بودم تقریبا هفت ساله یک روز تابستانی گرم که همه غرق خواب بودند من در صحن حیاطمان مشغول بازی بودم نردبان کوچکی کنج حیاطمان بود که مادرم وقتی که دلش می گرفت با حاجیه شوکت مادر سید کاظم می نشستند و درد دل می کردند از نردبان بالا رفتم و یواشکی به داخل حیاط خانه خاله حاجیه سرک کشیدم که یک دفعه سید کاظم را کنار شیر آب دیدم دندانهایش را مسواک می زد تا مرا دید لبخند معصومانه ای بر لبانش نقش بست دندانهای سفیدش زیر نور آفتاب می درخشید از نگاهش محبت می بارید در حالی که تبسم در چهره اش بود کنار دیوار آمد و صمیمانه گفت فلانی چرا تو داخل حیاطی و من با شیطنت بچه گانه ام گفتم به تو چه من سه ساله بودم که پدرم را از دست دادم تسبیحی که در دستانش بسته بود باز کرد چند لحظه که به آن خیره شدم تسبیح را به طرف من آورد و من که فکر کردم بخاطر بی ادبیم می خوهد مرا با تسبیح بزند خواستم از نردبان پایین بیایم ولی دستم را گرفت و تسبیح را جلوی من آورد و تکانش داد و گفت: خیلی قشنگه نه می خواهی، چیز خوبی بود می توانستم باهاش بازی کنم پیشانی مرا بوسید و تسبیح را به گردن من انداخت و من که کودکی بیش نبودم نصیحتی کرد که هرگاه بیاد آن می افتم گلویم می سوزد دانه های تسبیح را که امروز من بر هر دانه اش اشک ریخته ام یکی پس از دیگری می گرداند من بلافاصله از نردبان پایین آمدم و خوشحال با این اسباب بازی قشنگم مشغول بازی شدم عصر وقتی مادرم تسبیح را دستم دید از من پرسید که از کجا آورده ای؟ من با صراحت کودکانه ام گفتم: کاظم داده مادر تسبیح را از دستم گرفت و گفت بده به من برایت نگهدارم تو گمش می کنی چند سال پیش که از بجنورد نقل مکان کردیم و به شهر می آمدیم بین وسایل خصوصی مادر این یادگاری کودکانه ام را یافتم لحظه ای بیاد ایّام کودکی ام افتادم چند لحظه ای سکوت کردم سکوت سکوت اما دیگر سکوت جایز نبود برخاستم و نزد مادر رفتم و همه چیز را به مادر گفتم: و انگار همه خاطرات بیادش آمد چنان به این تسبیح خیره شده بود که تا آن موقع چنین کنجکاوی در مادر ندیده بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه