فکاهی و شوخ طبعی 2
به روایت از حسین طاهری : یادم است یک دفعه از فرط خستگی در جاده ماشین قراضه ای که داشت چپ کرده بود و سر و کله اش هم شکسته بود از ایشان سئوال کردم چه شد؟ چرا چپ کردی؟ گفت: وا... ظاهرا مثل این که جاده پیچیده بود و من توی خواب بودم و نپیچیدم.
ثبت دیدگاه