زندگی مشترک 2
به روایت از سید علی نقی رضوی مبرقع: یکروز بنا به پیشنهاد خود آقا تقى به خواستگارى دختر دائیش رفتیم، او در همان شروع صحبت به خانواده همسرش گفت: "زندگى من در یک کوله پشتى خلاصه شده است و من مىبایست تمام وقت در خدمت جبهه باشم اگر آمادگى دارید که مراسم عقد را انجام دهیم." با موافقت آنها مراسم سادهاى برگزار شد طورى که حتى آقا تقى در آن مراسم کت و شلوارى راکه برایش دوخته بودند را هم نپوشید و بعد از آن با اتمام مراسم به همراه همسرش به خوزستان رفت.
ثبت دیدگاه