خبرشهادت 3
به روایت از ن.م سیدآبادی : آخرین تماس ما روز جمعه آخر ماه مبارک رمضان بود که آقا تقى در آن تماس به من گفت : "آماده باش این دفعه که بیایم باید به غرب برویم در آنجا منزلى برایمان در نظر گرفته شده" و بعد قرار شد که روز یکشنبه خودش بیاید و یا اینکه تماس بگیرد. سحرگاه همان شب با خوابى که دیدم نگران و پریشان بیدار شدم با ایتکه صبح به صندوق خیریه صدقه انداختم اما دلم آرام و قرار نداشت آن شب خواب دیدم که آقا تقى در حالیکه محاسن و موهاى سرش سفید شده و چهره پیرى دارد در یک خانه بر روى آب مشغول خواندن دعاى کمیل است. وقتى هنگام عصر طى تماسى با قرارگاه از حال آقا تقى جویا شدم گفتند: "آقاى رضوى از منطقه با شما تماس گرفتند و شما در اطاق نبودید" بعد از افطار ساعت 9 شب حمزه خواب بودکه صداى زنگ تلفن به صدا در آمد، خوشحال شدم با خودم گفتم: حتماً خبرى از آقا تقى است و یا اینکه خودش امده وقتى تلفن را برداشتم شنیدم که برادر آقاسى زاده با صدایى لرزان گفت: "خانم رضوى مىخواهم مسالهاى را با شما در میان بگذارم" در یک لحظه تمام بدنم داغ شد و به لرزه افتاد، با صدایى لرزان گفتم: چه شده؟ و برادر آقاسى زاده جواب داد: "آقا تقى زخمى شده و الان در بیمارستان است." با صدایى گریان گفتم: نه، شما دروغ مىگویى، آقا تقى زخمى نشده، اگر آقا تقى زخمى شده بود حتماً از بیمارستان تماس مىگرفت چون مىداند که من آرام و قرار ندارم. وهمان لحظه به یاد حرف آقا تقى آمدم که گفته بود: "من از خدا مىخواهم که طى این چند سال حضورم در جبهه هیچگاه زخمى نشوم بلکه در همان لحظه موعود به شهادت برسم و نزد خدا بروم."
ثبت دیدگاه