خاطرات جنگی 2
به روایت از رضا رضوی برقع : یکدفعه که آقا تقى مدتى را براى مرخصى از اهواز به مشهد آمد و پیش ما ماند در بازگشت مرا نیز با خودش به اهواز برد تا ضمن آشنایى با محیط جبهه و جنگ بتوانم در آنجا حضور داشته باشم، آن زمان من هنوز در مقطع راهنمایى تحصیل مىکردم و از جثه بسیار کوچکى برخوردار بودم. وقتى به اهواز رسیدیم آقا تقى مرا بدست یکى از برادران جهاد گر سپرد تا خط مقدم را به من نشان دهد. هنگام خداحافظى آقا تقى با شوخى به آن برادر گفت: "این اخوى مرا ببرش خط، شهیدش کن و بیاورش." بعد از رفتن آقا تقى آن برادر من را به خط برد و همه جا را به من نشان داد ولى آنطور که آقا تقى گفت نشد یعنى من صحیح و سالم برگشتم، چه مىشود کرد که قسمت نبود یا اینکه لیاقتش را نداشتم.
ثبت دیدگاه