شناسه: 71529

توجه به خانواده 2

به روایت از ن.م سیدآبادی : روز شنبه پنجم بهمن سال 1364 بود که خبر آوردند آقا تقى از مریوان به سمت تهران در حرکت است. منتظر آمدنش بودم که درست یکشب قبل از رسیدنش به منزل طى تماس تلفنى خبر شهادت شهید ساجدى را به من داد و در ادامه صحبتش گفت: "خانواده‏اش به همراه برادر نبى زاده در حال حرکت از اسلام آباد به تهران هستند و قرار است که به منزل ما بیایند، ما باید سعى کنیم تا رفتارمان طورى نباشد که باعث ناراحتى و نگرانى آنها بشود بلکه باید تا حد امکان خیلى عادى و معمولى برخورد کنیم." طبق فرمایش ایشان با تمام ناراحتى شام را تهیه کردم و منتظر آمدنشان شدم وقتى رسیدم نمى‏توانستم گریه‏ام را نگه دارم اما یاد صحبت آقا تقى که افتادم خودم را کنترل کردم و مشغول صحبت با خانم ساجدى شدم، هر طور بود آن شب گذشت و قرار بر این شد که صبح زود همگى با اولین پرواز به مشهد عزیمت کنیم. بعد از پایان مراسم تشییع و به خاک سپارى شهید ساجدى، آقا تقى در حالى که خیلى ناراحت بود گفت: "امشب اولین شبى اسن که بچه‏هاى ساجدى بى پدر به خواب مى‏روند، آن لحظه‏اى که بچه‏هاى شهید ساجدى را بر سر جنازه پدرشان آوردند چنان غم و اندوهى در چهره آنها دیدم که مطمئن هستم تا آخر عمر روحشان از این غم آزرده خواهد بود پس این وصیت را از من به گوش داشته باش که اگر به فیض عظیم شهادت نائل آمدم مبادا حمزه را بر سر جنازه من بیاورى چرا که دوست دارم این بچه تا آخر عمرش با خاطرات خوشى که زنده بودن من بیاد دارد زندگى کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه