شجاعت و شهامت 1
زمانیکه با پسر عمویم سید رحیم در جبهه بودم یک روز در سنگر مخروبه ای در خط مقدم نشسته بودم که از دور مشاهده کردم که یک نفر با سرعت در میان آن همه آتش و دود به طرف سنگر ما می آید وقتی وارد سنگر شد پرسید آیا اینجا کسی حضور دارد؟ و در حالی که می خندید و قصد بیرون رفتن از سنگر را داشت گفت: عراقی ها امروز خیلی عصبانی شده اند . من صدایش کردم و گفتم : رحیم چی شده است که به اینجا آمده ای ؟ گفت : می خواهم به نزد مسؤول بهداری بروم تا مجروحین را به عقب انتقال دهند. گفتم : آتش زیاد است نرو . ولی ایشان در جواب من گفت: بادمجان بم آفت ندارد و رفت.
ثبت دیدگاه