شناسه: 71676

عشق به جهاد

به روایت از اشرف رضایی : بهترین خاطره از ایشان برای من این است که وقتی از دوره سه ماه آموزش آمده بودند. چون که پدر و مادرم راضی نبودند ایشان دوباره برود . او یک شب تا صبح گریه کرد . من بالای سر ایشان بودم و به او می گفتم : حالا که پدر و مادر راضی نیستند آنها نمی خواهند که بروی ولی ایشان می گفتند: که من باید بروم ایشان آن شب نه شام خوردند و نه خوابیدن و یکسره گریه می کردند ولی بعد ایشان پدر و مادرم را راضی کردند و رفت ودیگر باز نگشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه