شناسه: 71690

خاطرات سياسي

راوی رقیه برزنونی: هر وقت از تهران می خواستیم به روستا بیائیم، شب قبل اعلامیه ها را بسته بندی و در قنداق بچه جاسازی می کرد. و یا در نهج البلاغه جاسازی می کرد و اعلامیه ها را به روحانی یا فرد مورد اعتمادی می داد تا در فرصتی مناسب به دست مردم برساند. من به او می گفتم: شما در تهران تنها هستید این کارها را نکنید. او می گفت: من خدا را دارم و به کسی احتیاج ندارم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه