توجه به تحصیل و علم آموزی 2
ما خانواده پر جمعیتی بودیم و هزینه تحصیل سه نفر از فرزندان برای ما مشکل بود و پدرش تصمیم گرفت که آنها را به مدرسه نفرستد خبر به گوش حمید رضا رسید و رفت به پدرش گفت بابا جان چرا میخواهی بچه ها را از مدرسه بگیری پدرش گفت من توان ندارم حمید رضا گفت بگذار بروند درس و تحصیلشان را ادامه بدهند خرجشان با من پدرش گفت مگر توچقدر میتوانی کار کنی گفت من خیاط هستم ومیتوانم شب ها بیشتر کار کنم و حتی جمعه ها را هم کار کنم بالاخره پدرش موافقت کرد بچه ها درسشان را ادامه دادند و تا مرحله تحصیلات عالیه پیش رفتند و حمید رضا تا زمانیکه زنده بود کمک میکرد.
ثبت دیدگاه