اولین اعزام
به روایت از محمد رستم نیا : در سال 1359 من به حسینعلی و یکی دیگر از فرزندانم در خارج از روستا مشغول کشاورزی بودم. یکی از دوستانش به نام علیرضا محمد زاده به آنجا آمد که به طور پنهانی به او گفته بود ماشین سپاه به روستا آمده و کسانی را که داوطلب می شوند را به جبهه اعزام می کند. حسینعلی به من چیزی نگفت فقط به برادرش گفته بود جهت اعزام به جبهه به روستا می روم و پای پیاده دوان دوان خود را به روستا رسانیده بود و با گریه زیاد از مادرش خواسته بود که بگذارد به جبهه برود. من با ناراحتی به دنبالش راه افتادم و به روستا آمدم به او گفتم: چرا اینقدر با عجله از مزرعه آمدی؟ چه خبر شده؟ در این هنگام حسینعلی گفت: شما عمداً مرا به خارج از روستا بردید تا به جبهه نروم. گفتم: من افتخار می کنم که فرزندی مانند تو دارم و با این که سن کمی داری طرز فکرت از یک آدم بزرگ بهتر است سپس به همراه او تا پای ماشین رفتم در آنجا یکی از برادران بسیجی گفت: این سنش کم است ممکن است اعزام نشود و همین طور شد.
ثبت دیدگاه