آخرین وداع با خانواده
به روایت از حمیده رحیمیان : به یاد دارم آخرین سفری که برادر شهیدم عباس می خواست راهی جبهه شود به او گفتم داداش جان دیگر به جبهه نرو. گفت: خواهر من وظیفه دارم و باید بروم گفتم: پدر و مادر پیر هستند و نیاز به مراقبت دارند و دست تنها هستند در کارهای کشاورزی، گفت: پدر و مادر خدا را دارند و خداوند نگه دار آنهاست و بعد من گریه ام گرفت، ایشان رفتند یک بسته شکلات خریدند و آوردند و بین همسایه های توی حیاط تقسیم کردند و گفتند: این هم شیرینی عروسی و شهادتم است بخورید.
ثبت دیدگاه