عشق به ائمه اطهار (ع)
به روایت از علی اکبر رازقی بهلولی : ما دو بردار بودیم . من به جبهه اعزام شدم خیلی دوست داشتم باهم برویم ولی پدرم نگذاشت تا هردوی ما به جبهه برویم من راهی کوههای سر به فلک کشیده کردستان شدم خیلی خوشحال بودم که به جبهه می روم وقتی به منطقه رسیدم مسئول مهمات و غذا شدم. پدر من بعد از 45 روز به خانه آمد خدا خواهر کوچولویی به ما داده بود البته خواهر من یک روزه بود که پدرم راهی جبهه های نبرد شد و مادر و خواهر کوچک مرا تنها گذاشت آنها را به مادر بزرگ و پدر بزرگم سپرد و رفت و حال پس از 45 روز به مرخصی آمده بود وقتی که آمد خواهرم 45 روزه شده بود. خانواده را به مشهد مقدس برد به حرم امام رضا (ع) رفتیم داخل حرم مرا که سپر اول خانواده بودم بلند کرد و من ضریح گلدسته های امام رضا (ع) را زیارت کردم پس از آن به کبوتران امام رضا (ع) گندم داد یک کاسه گندم از طرف خواهر کوچکم به من داد تا برای کبوترهای حرم بریزم کاسه ای دیگر گندم به من و مادرم داد تا برای کبوترها بریزم. از حرم که خارج شدیم یک عکس دسته جمعی در نزدیک حرم گرفتیم ولی عکس سوخت پدرم به مادرم گفت بیا برویم دست جمعی یک عکس دیگر بگیریم ولی مادرم راضی نشد. پس از آن به کوهستان پارک شادی رفتیم به ما خیلی خوش گذشت ولی ما در درون خود ناراحت بودیم چرا که پدرم پس فردا صبح بلیط هواپیما داشت و می خواست راهی منطقه کردستان بشود. بعد از کوهستان پارک ما را به باغ وحش برد از آنجا به دیدن فرودگاه رفتیم که قرار بود پس فردا از آنجا حرکت کند پس از آن داخل شهر شدیم و طلا فروشی رفتیم به مادرم گفت برای خودت زنجیر طلا بخر ولی مادرم راضی نشد برای خواهر کوچک من بدون اجازه مادرم یک جفت گوشواره خرید می خواستیم خانه دایی ام برویم اما قبل از رفتن برای آنها یک دست چاقوی میوه خوری خرید علاوه بر آن برای بچه های دایی ام نیز لباس خرید به روستا آمدیم و تمام قرض ها و بدهی هایی که داشت را تسویه کرد به مادرم می گفت به بچه های من خوب رسیدگی کنید از شما خواهش می کنم حجاب خود را رعایت کنید. پس از آنکه به جبهه رفت ما خیلی ناراحت شده بودیم در زمان رفتن بر سر بالین پدربزرگم رفت و به او گفت من را حلال کنید زمان رفتن بود پدرم ساک و وسایل خود را برداشت و به راه افتاد و من نیز به دنبال او می رفتم و گریه می کردم او نیز مرا تنگ در آغوش خود می گفت و گریه می کرد. دو شب از رفتن پدرم گذشت مادر من خواب دید که پدرم وارد خانه شد و مادرم از او پرسید تو چرا آمدی تو که دیروز رفتی پدرم گفت تو بیا برو محل خدمت من مادرم از او پرسید من بروم آنجا چه بکنم گفت آنجا برو در سنگر اسلحه ام را بردار و بگو من همسر رازقی هستم آمده ام 10 روز از طرف او خدمت کنم. روز دیگر خبر شهادت او را آوردند تا اینکه همسنگرانش که به مرخصی آمده بودند ساک و وسایلش را تحویل دادند و گفتند این خدا بیامرز چه خدمتهایی که در منطقه انجام نداده است یک نمونه آن این بود که در منطقه حدود نیم کیلو خون برای رزمندگانی داده بود همین گویا باعث بیماری او شده بود اما او به مادر در این زمینه هیچ نمی گفت تا اینکه ما از همسنگرانش شنیدیم.
ثبت دیدگاه