خاطرات جنگی
به روایت از حسن درودی : به خاطر دارم اوایل بهار بود وهوا سرد بود.در یکی از همین روزهای سرد پدرم از جبهه برگشته بود.آنروز بسیار خوشحال بودم ولحظه ای آرام وقرار نداشتم. داخل اتاق کنار پدرم نشسته بودم واقوام ودوستان برای دیدن پدرم می آمدند ومن هم به حرفهای آنان گوش می دادم.در آن موقع من ده سال بیشتر نداشتم ولی بیشتر آن حرفها وگفت وگوهایی که پدرم با دوستانش می کرد کم وبیش در خاطرم هست.به یاد دارم که عموی پدرم به خانه ما آمد وبعد از احوالپرسی درباره خاطرات جنگ با یکدیگر صحبت کردند.پدرم می گفت:آذوقه برداشته بودیم ومی خواستیم به دشمن حمله کنیم.بعد از چند شبانه روز پیاده روی دشمن از نقشه ما مطلع شده وما را محاصره کرد وطی چند ساعت محاصره وراهپیمایی آذوقه ما تمام شدومجبور شدیم از همان غذاهای اضافی که قبلاً زیر خاک پنهان کرده بودیم وکپک زده بود بخوریم خلاصه اگر نیروهای خودی نمی رسیدند هیچکدام زنده نمی ماندیم. ودر پایان پدرم رو به عمویم کرد وگفت:عمو جان شهادت در چند قدمی ما بود ولی قسمت نشد ولیاقت آن را نداشتیم.
ثبت دیدگاه