شناسه: 73071

خواب و رویای شهید

به روایت از حسن درودی : یکی از همرزمان پدرم تعریف می کرد:شب قبل از شهادت محمد،همگی در یک چادر خواب بودیم،ناگهان دیدم پدرت که در کنار من خوابیده بود بیدار شد ولباسهایش را پوشید.من تعجب کردم وبا خودم گفتم که این موقع شب کجا می خواهد برود .وقتی که اسلحه را برداشت وبه بیرون از چادر رفت دنبالش رفتم وگفتم:محمد جان این موقع شب کجا می خواهی بروی . اوهم خوابی که دیده بود برایم تعریف کردوگفت:همین که خوابیدم امام حسین (ع) با یک اسب سفید آمد وبه من گفت:چرا خوابیده ای بلند شو وبه دنبال من بیا تا با هم به کربلا برویم.همه دارند می آیند کربلا آنوقت تو خوابیده ای به داخل چادر برگشتیم وفردای آن شب آماده شدیم برای شرکت در عملیات .دیدم که پدرت جلوتر از دیگران به راه افتاد. در این بین هواپیمای دشمن آمد وبمب شیمیایی انداخت ما که درآن لحظه عقب بودیم آسیبی ندیدیم ولی آنهایی که جلوتر بودند همگی به شهادت رسیدند از جمله محمد درودی وقتی که بالای سرش رسیدم چشمانش را برای لحظه ای باز کرد به او گفتم:محمد قول دادیم دو نفری با هم به کربلا برویم که ناگهان چشمانش را برای همیشه بر روی دنیا بست وشربت شهادت را نوشید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه