تعاون و همکاری
به روایت از اسماعیل خورشاهی : شب آخر بود می خواستیم به خط برویم . محمد علی خور شاهی لباس ها را می شست و می گفت : بده تا لباس های شما را هم بشویم و لباس های من را گرفت و شست و می گفت: نمی خواهم کسی را به زحمت بیندازم .
به روایت از اسماعیل خورشاهی : شب آخر بود می خواستیم به خط برویم . محمد علی خور شاهی لباس ها را می شست و می گفت : بده تا لباس های شما را هم بشویم و لباس های من را گرفت و شست و می گفت: نمی خواهم کسی را به زحمت بیندازم .
ثبت دیدگاه