خاطرات جنگی
به روایت از محمدرضا خورشاهی : در سال 62 در منطقه سومار به عنوان بی سیم چی مشغول خدمت بودم. 3،2 ماه بود که از برادرم محمد علی خورشاهی خبری نداشتم و اطلاع دادند که برادرم در ایلام است وقتی به منطقه ای که ایشان بودند رفتم محمد علی به مرخصی رفته بود و به همرزمان برادرم آدرس استقرار خودم را دادم. یک روز نزدیک غروب بود مرا صدا زدند و گفتند: در خط شخصی شما را کار دارد. از سنگر بیرون آمدیم دیدم محمدعلی است. چون وقت اقامه نماز بود. مشغول وضو گرفتن شدیم. در آن موقع عراقیها آتش می ریختند ولی محمدعلی عین خیالش نبود من زمین گیر شده بودم. محمد علی همان طور مشغول وضو گرفتن بود. ایشان به من گفتند: محمدرضا غصه من را نخور ما لیاقت شهادت نداریم.
ثبت دیدگاه