عشق به جهاد
به روایت از معصومه خلیلی : یک بار که غلام حسین به مرخصی آمده بود این ایام مصادف شده بود با امتحانات من. یک شب که همه خواب بودند و من درس می خواندم یک دفعه غلام حسین شروع به داد زدن کرد و می گفت: بچه ها آماده بچه ها آماده من ایشان را تکان دادم گفتم برادر چه شده است؟ او گفت: مگر این جا کجاست ؟ گفتم ما بیرجند هستیم در خانه خودمان. غلام حسین گفت: ببخشید من خواب جبهه را می دیدم در مرخصی هم که بود از یاد و خاطره جبهه غافل نبود.
ثبت دیدگاه