خبر شهادت
به روایت از حسین حمیدی : آماده شده بودم که به مازندران بروم. اتفاقاً مصادف بود با عملیات کربلای ده، برای خداحافظی به مغازه برادرم رفتم. تا رسیدم برادر کوچکترم از مغازه بیرون می آمد مرا که دید احوالپرسی کرد و گفت:" حاج آقا اگر ممکن است چند لحظه ای با هم بایستیم، کارتان دارم." قبول کردم و سوار ماشین برادرم شدیم. در راه به من گفت:" داداش شما که خود اهل جبهه و جنگی و آمادگی دارید ولی خوب باید عرض کنم مهدی شهید شده" گفتم: " انا لله و ان الیه راجعون" خدایا رضایم به رضای تو، هرچند حالم منقلب شده بود ولی تمام قدرتم را متمرکز کردم تا در خانه کسی متوجه حالم نشود، به خانه که رسیدیم به بچه ها گفتم:" مواظب باشید، حواستان جمع باشد ما به خاطر اسلام و پیروزی اسلام نبرد می کنیم و هرچه داریم از برکت وجود اسلام است" دیگر اشکهایم امانم نداد و ناخودآگاه شروع به گریه کردم. و اهل خانه متوجه شدند که اتفاقی افتاده و من برایشان شرح دادم که محمد مهدی شهید شده."
ثبت دیدگاه