شناسه: 74355

آخرین وداع با خانواده

به روایت از حسین حمیدی : چند شب قبل از شهادتش محمد مهدی دندان درد شدیدی گرفته بود. به من گفت:" برادر جان شما باید به مشهد برگردی." گفتم: " ماه رمضان نزدیک است و می خواهم در جبهه بمانم" جواب منفی داد و گفت باید برگردی هرچه اسرار کردم افاقه نکرد و قرار شد فردا صبح ایشان ما را به سردشت برساند. آن شب کمی عطر بر روی دندانش گذاشتیم تا دردش تسکین یابد. صبح که شد به طرف ایلام حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم و خواستم سوار مینی بوس شوم. برای خداحافظی مرا در آغوش گرفت و بعد همینطور خیره به من نگاه می کرد. هرگز او را با این حال ندیده بودم، بارها شده بود برای بدرقه ام می آمد ولی اینبار نگاهش فرق می کرد. مینی بوس حرکت کرد و جلوی درب گاراژ حدود نیم ساعت معطل شدیم، هرچه اصرار می کردم:" محمد مهدی برو دیرت می شه" می گفت:" نه، دیر نمی شه، شما راحت باش." به هرحال مینی بوس حرکت کرد. ولی تا چشم کار می کرد او ایستاده بود و به مینی بوس نگاه می کرد. " فردای آن روز که به مشهد رسیدم خبر شهادت برادرم را آوردند."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه