عشق شهادت
به روایت از محمدابراهیم حاجی پور : در کربلای 5 در مقر بودیم که یک مرتبه مهدی با رنگی پریده و سر و وضعی خونی پیش من آمد و گفت: غلام شهید شد. گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون» تو چرا رنگت پریده تو که شجاع بودی گفت: من نترسیدم ولی خمپاره که آمد من پشت فرمان بودم و غلام پهلویم نشسته بود، من سرم را خم کردم و ترکش به غلام خورد و آن ترکش نصیب من بوده است، نه او.
ثبت دیدگاه