استقامت و پایداری
به روایت از فاطمه حسینی : بعد از این که خبر شهادت او را شنیدم دو سه بار گفتم به سردخانه برویم . ما را غروب به سردخانه بردند . وقتی رفتم دیدم انگشترش به دستش است . انگشتر را درآوردم و به پسر بزرگترم دادم . رویش را بوسیدم و گفتم : خدایا قبول کن . این را در تو و امام حسین (ع) دادم خودت قبول کن عروسم بی تابی می کرد و خودش را برگردنم آویخت که حاج آقا او را جدا کنید .
ثبت دیدگاه