شناسه: 74376

اولین اعزام

به روایت از محمد ابراهیم حجی پور : پس از شهادت پسر عمویش " محمد حسن" در حالیکه هنوز 14 سالش تمام نشده بود عشق به شهادت و جبهه در او شعله ور شده بود. یک شب به منزل آمد و در حالیکه کاغذی به دست داشت رو به من کرد و گفت:" پدر آمده ام تا از شما اجازه بگیرم و به جبهه بروم." کاغذ را گرفتم و گفتم: پسرجان هنوز وقتش نیست. ببین الان هردو برادرت و دامادهایمان در جبهه هستند من هم گاهی آنجا و گاهی اینجا هستم. خوب پنج مرد از خانوادة ما در جبهه هستند. شما باید بمانید چرا که سرپرستی خواهر و مادرت بعهده من و شماست. کمی صبر کن تا یکی از آنها بیاید و باز اگر تو خواستی بروی برو. گفت:" نه من می خواهم بروم اجازه بدهید من بروم."طاقت نیاوردم کاغذ رضایتنامه را پاره کردم. دیدم محمد در حالیکه اشک می ریخت از اتاق بیرون رفت. از کاری که کردم پشیمان شدم با خود گفتم:" اگر فردای قیامت این پسر پیش خدا و پیغمبر شکایت کند و بگوید من نگذاشته ام به جبهه برود، چه جوابی دارم بدهم؟" آمدم بیرون، روی ایوان نشسته بود. دستش را گرفتم و نوازشش کردم. گفتم:" بلند شو اشتباه کردم. برو الان مسجد و بگو کاغذ را خواهر کوچکم پاره کرده است و یک رضایتنامه دیگر را بگیر و بیاور تا امضا کنم."خوشحال شد و رویم را بوسید شتابان از منزل بیرون رفت. دقایقی طول نکشید که با ورق دیگری آمد و اینبار من با رضایت کامل آنرا امضا کردم. و رفت گویا چون سنش کم بود قبول نکرده بودند یکی دو ماهی هم بخاطر این موضوع درگیر بودتا سرانجام رفت و شناسنامه اش را بزرگتر کرد و برای اولین بار به جبهه رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه