شناسه: 74445

توبه و بازگشت

به روایت از حسین کریمی : انقلاب اسلامی روزهای سخت و مشکلی را در پیش رو داشت، سال 58 بود که ملّت غیور ایران برای شرکت در انتخابات اولین دوره مجلس آماده می شدند. احزاب و گروهها کاندیداهای خود را با تبلیغات وسیع به مردم معرفی می نمودند. جامعه روحانیت گروههای مختلف منافقین و ... هر کدام از طریق پوستر سخنرانی و ... تبلیغ می کردند. حقیر نیز پوستر و تبلیغات جامعه روحانیت مبارز را عهده دار بودم و از طریق مسجد محل با برادران همکاری می نمودم مدتی بود که در منطقه فعالیتهای تبلیغاتی ما، متوجه پاره شدن پوسترها و نصب پوسترهای جدید و کاندیداهای سازمان منافقین بودیم و هر چه تلاش می کردیم که فرد خاطی یا افرادی که اقدام به این کار کرده بودند را بیابیم موفق نمی شدیم. شب و روز حتی در نیمه های شب با گشت زنی و تلاشهای پیگیر در منطقه نیز موفق به دستگیری آنها نشدیم، اما فعالیتهای تبلیغی آنها ادامه داشت، بدون اینکه کسی متوجه بشود چه گروهی در حوزه فعالیتهای پایگاه مسجد محله ما به نفع منافقین تبلیغ نموده و شعارنویسی و نصب پوستر می کند. روزها می گذشت و هر چه به انتخابات نزدیکتر می شدیم تبلیغات بیشتر می شد تا اینکه در نیمه های یکی از شبهای روشن و پر ستاره خداوند، این رادمرد را دیدم که .... در ابتدا باورم نمی شد اما با کمی صبر و تأمل او را دیدم. جوانی از خانواده مذهبی، متعهد، اهل نماز، و همه فرایض دینی و مذهبی بود. خود را به او رسانده و کمی در مورد این کار او و تبعات چنین تبلیغاتی در نظام مقدس اسلامی برایش شرح دادم و اینکه با این عمل خدای ناکرده اصالت و قدامت خانواده است زیر سؤال می رود و ... بعد از مدتی نصیحت بدون اینکه پاسخی بدهد در تاریکی شب به منزل بازگشت. حقیر نیز بدون اینکه مطلب آن شب برای کسی بازگو کنم به پایگاه بازگشتم. روزها می گذشت و انقلاب اسلامی ایران با پشت سر نهادن همه مشکلاتش بحمداللّه جلو می رفت. با شروع جنگ تحمیلی بعضاً او را از دور می دیدم و تنها با یک سلام و احوالپرسی کوتاه از کنار یکدیگر می گذشتیم تا اینکه متوجّه شدم که خانواده اش از محله ما نقل مکان نموده اند. چند سالی از جنگ تحمیلی گذشت تا اینکه خداوند مقدر نمود و توفیق حاصل گشت تا به منطقه جنگی اعزام شوم. در یکی از روزهای بارانی زمستانی سال 65 در جاده اهواز جلوی پادگان شهید برونسی در انتظار وسیله ای بودم که خود را به شهر برسانم. تا مدتی از وسیله خبری نبود و حقیر همچنان در هوای شرجی و بارانی آن منطقه انتظار می کشیدم که ناگهان دیدم شخصی از پایین جاده به بالا می آید. با خود گفتم: احتمالاً از برادران رزمنده می باشد و قصد رفتن به اهواز را دارد. آمد و کنارم ایستاد و سلام کرد. صورتم را برگرداندم و چهره غبار گرفته و سیه چرده حمید را با محاسنی کوتاه که اورکتی هم بر روی دوشش انداخته بود، دیدم. بعد از سالها دوری و ندیدنش، جواب سلامش را دادم و با همدیگر روبوسی کردیم. من از دیدار او در آن منطقه با آن وضع ظاهری خاص رزمندگان اسلام متعجب شدم. کمی که دقت کردم دیدم که یکی از دستانش قطع شده است. حال عجیبی در من پیدا شد. یکدفعه متوجه خودروی سپاه شدم که در جلوی ما ایستاده بود. هیچگونه حرفی نمی زد، تا اهواز با او صحبت کردم و فقط فهمیدم که در اطلاعات و عملیات لشکر 5 نصر از شاخصین است. در پادگان 92 از یکدیگر خداحافظی کردیم و سپس به او گفتم: حمید تو دین خود را ادا کردی چرا به مشهد برنمی گردی؟ تنها نگاهم کرد و لبخندی زد و هیچ نگفت و رفت و من هم به مقر خود در پادگان برگشتم امّا او را نشناختم و درک نکردم. تنها به این فکر بودم که چطور شد که او در سال 58 و 59 چنین بود و حال ... بدون توجه به این تحول عظیم به سادگی از کنارش گذشتم و نفهمیدم چه کسی را دیدم تا او را درک کنم. پس از مدتی خدمتم در منطقه تمام شده و به مشهد و محل کارم برگشتم تا اینکه سه ماه بعد در محل خدمتم در بنیاد شهید بر حسب اتفاق مسئولیتی که دارم تعدادی از پرونده های شهداء را بررسی می کردم که ناگهان چشمم به عکس حمید افتاد. آری، شهید حمید حکمت پور، شهادت 26 /2 /66 در غرب کشور، عملیات کربلای 10 بر اثر ترکش به تمام بدن. آری، حمید از ابتدا جنگ در جبهه ها بوده با اینکه مدتی در دانشگاه مشهد بعنوان کارمند پذیرش شده بود لکن بخاطر حضور در منطقه بارها استعفا داده بود. عجب تحول و دگرگونی در وجود او هویدا شد که به این افتخار ابدی نائل گردید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه