شناسه: 74559

خواب ورویای دیگران در مورد شهید

به روایت از صغری تاجیک : بعد از شهادت او خیلی گریه کردم و ناراحت بودم یک شب خواب دیدم که یک باغ بزرگی است و دو پاسدار نگهبان آنجا بودند از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا مال شهیدان است گفتم: ما هم شهید داریم او را صدا بزنید تا او را ببینمعلی اکبر آمد و یک پارچه سبز در گردنش بود و یک دیس خرمایی در دستش بود. گفتم: اکبر جان چه جای خوبی داری او گفت چه فایده ای دارد که تو گریه می کنی هر وقت تو گریه می کنی من زخم پهلویم درد میگیرد مادر جان دیگر گریه نکن و لباسهای سیاهت را از تن بیرون کن.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه