شناسه: 74655

عشق به جهاد

راوی طاهره ناصری: یک روز در خانه نشسته بودم که علی آمد از رفتارش فهمیدم که می خواهد حرفی را به من بگوید کنارم نشست و گفت : مادر شما همیشه پیش خدا یک آرزویی داشتی و من از این آرزوی شما با خبر بودم ام الان دوست دارم درباره آن آرزویت کمی با هم صحبت کنیم گفتم : چیه ؟ خوب بگو گفت : شما همیشه آرزو می کردید یکی از بچه هایت غلام امام زمان (عج) بشود حالااگر چنین اتفاقی رخ دهد موافق هستی یا نه ؟ گفتم : من از خدا می خواهم معلوم است که موافقم گفت : تضمین می دهی ؟ گفتم : بله چه از این بهتر افتخار می کنم خدا هم خودش می داند یک برگ کاغذ را جلوی من گذاشت و گفت : پس شما اینجا را امضا کن تا من مطمئن شوم تا آنرا به آقای فرخیان بدهم که او هم امضا کند گفتم: این کاغذ برای چیست ؟ گفت : می خواهم بسیجی شوم گفتم : بسیجی یعنی چه ؟ گفت : می خواهم یک دوره ای را بگذرانم که در این دوره به ما آموزش هایی را می دهند و سپس به عنوان بسیجی محسوب می شوم پایین کاغذ را امضا کردم رفت مسجد تا مسئولین آنجا هم آن را امضا کنند فردای آن روز به من گفت : می خواهم به تربت جام بروم و در آنجا دوره ای را که گفته بودم بگذرانم گفتم: خدا پشت و پناهت باشد گفت : بیاد مادر ، دندان مرا بکش ( ازمن دل بکن ) گفت : من می روم اگر کسی آمد و درباره ی من مطلبی به شما گفت : باور نکنید و بگوئید پسرم به میل خودش رفته است و خدا و امام زمان پشت و پناهش هستند . سید علی رفت .هرچند وقت یک بار به ما تلفن می زد و احوال ما را می پرسید و ما هم خاطر جمع از این که ایشان در تربت جام است درحالی که او در کردستان در کنار دکتر چمران بود و درجنگ های مختلفی همراه دکتر چمران با دشمن می جنگید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه