شناسه: 74685

خاطرات جنگي

راوی علی اکبر سرابیان: یک روز از منطقه همراه ایشان و پدرشان و آقای اکبرزاده و حاج عباس آقا به طرف مشهد می آمدیم. در بین راه بنزین ماشین تمام شد. سید علی گفت: چرا ماشین بنزین ندارد؟ من با خنده گفتم: برای اینکه شما راننده هستی و آمپر جلوی دید شماست. باید شما نگاه می کردید. خلاصه در بین راه که می رفتیم، یک شورلت امام جمعه دامغان را می آورد. یک مرتبه ماشین آنها ازما سبقت گرفت. یک سری هم علی که پشت فرمان بودازایشان سبقت گرفت .آقای اکبرزاده احساس کرد که اینها به ما مشکوک شده اند. ما نیز وسایلی در عقب ماشین داشتیم که باید به مشهد می آمد از جمله اسلحه. جلیقه ضد گلوله، پرونده مصاحبه اسیرهایی که می گرفتند. فلکه دامغان ماشین آنان توقف داشت و سید علی در حالیکه به سرعت از کنار ماشین آنان گذشت، گفت: خدا عاقبت این کار را هم به خیر بگرداند. تا اینکه پس ازیک کیلومتری با پلیس راه شاهرود مواجه شدیم. با نیروهای انتظامی که مسلح و آماده در جاده ایستاده بودند. ماشین ما را ایست داده و صندوق عقب را بازرسی کردند. ولی ما اسلحه ها را در جلوی داشبورد گذاشته بودیم. آنان را یک ترس عجیبی فرا گرفته بود و دائم روی بی سیم می گفتند: خیلی حواستان جمع باشد، اینها خیلی تیزند. یک اکپی هم متشکل از سپاه و نیروی انتظامی از شهر آمدند که مارا به شهربانی ببرند. آقای حسینی زیر بار نرفت و گفت: این تشکیلات برای چیست؟ ما که جرمی نداریم. گفتند: از جای دیگری دارند به ما گزارش می دهند. سید علی کارت شناسایی خود را نشان داد و گفت: ما نظامی هستیم. مأموران قبول نکردند. خلاصه ماشین ما را وسط قرار داده به صورت اسکرت که از همه جهات حفاظت می شد به طرف شهربانی بردند. در پشت درب شهربانی چند نفر از نیروهای اطلاعات در پیکانی نشسته بودند. وقتی ما را دیدند شناختند و آمدند روبوسی کردند. برادرهای دیگر نیز آمده و روبوسی نمودند. سید علی به مأموری که دم درب ایستاده بود گفت: حساب کدام یک از ما را می خواهی برسی؟ بالاخره این برخورد نیروهای اطلاعات باعث شد که قضیه فیصله پیدا کند و دیگر داخل شهربانی هم نرفتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه