شناسه: 74686

خاطرات جنگي

راوی سید محمد حسینی: در عملیات مسلم بن عقیل خوب آنهایی که جبهه رفته اند یا برادر هایی که در این عملیات شرکت داشتند می دانند که واقعا این عملیات برای ما مشکل بود . بعدا ایشان می گفت : بعد از اینکه ما راه کارها را به برادران گفتیم ، خودم پشت یک سنگری با یک دیواره کوتاهی ایستاده بودم و اشک می ریختم . عملیات شروع شده بود یا می خواست شروع شود . بعد می دیدم برادران همدیگر را بو می کنند ، می بوسند و می گویند : انشاءا... فردا صبح کربلا را زیارت می کنیم . ایشان می گفت: من می دانستم که شب اینها چه کار مشکلی را باید انجام دهند . و خوب بچه ها این قدر با ذوق و شوق و عاشق به کارشان به آن هدفی که داشتند ، بودند و ایشان می گفت فقط ما آنجا اشک می ریختیم و می گفتیم : خدایا ، خداوندا، ما را موفق بکن که به اعتقاد شان و به هدفشان برسند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه