خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی طاهره ناصری: آقای اکبرزاده گفت: خواب دیدم که علی آقا با ماشین، عباس آقا را فرستاده دنبالم که بیا جلسه دارم، گفتم خیلی خوب، نشستم داخل ماشین، عباس آقا مرا برد، درست دم باغ نگه داشت دیدم، بله ساختمان بزرگ و سفید و میز بزرگ هم گذاشته و حاجی هم نشسته، بعد بلند شد و با همه احوالپرسی کرد و بعد گفت: چیزهایی بود از او پرسیدم چیزهایی هم او به من گفت، بعد من به فکرفرو رفتم، یکدفعه گفتم: علی آقا که شهید شده اینجا کجاست همینکه شک کردم لبخندی زد و گفت: غصه نخور الان به عباس آقا می گویم شما را ببرد، گفتم: نه ماشین است و نه عباس آقا گفت: چرا جلوی در است. تا که آمدم گفت: تو می خواهی بروی برو، دیگر وقتی جلو درب آمدم، دیدم باز عباس آقا هست و سوار همان ماشین شدم و از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه